تبليغات X
دل نوشته نیمه شب دلتنگی
تمامي مطالب سايت
  •   ت. من معمولاً از چیزهایی که با آنها دست و پنجه نرم می‌کنم یا از بحرا‌ن‌هایی که دارم ازشان عبور می‌کن
  •   ش می‌دهند (چون خاطرشان جمع است که خدایی نیست) احساس بدی پیدا می‌کنم. خدا را می‌بینم که نشسته یک‌جا و
  •   ه دوم که دم در ایستاده بود. من به سرعت موشک از کنارش رد شدم و گفتم شما هم بیاین پایین. وقتی رسیدم دم
  •   شتند. آدمهای گوشی به دست پشت تلفن‌ها، در خانه سالمندان باز شده بود. خارجی های توی هاستل بیرون بودند.
  •   وی خیابان، حالا بر‌می‌گشتند توی ساختمان تا لوازم ضروری‌شان را بردارند. مردم با بچه‌های کوچک سوار ماش
  •   ایا لارجرباکس موثر است
  •   زی ام، برای من عجیب است. غافلگیرم می‌کند. برای اینکه همیشه‌ی خدا آنها را می‌بینم که یا در حال سفرند
  •   ه ریخته بودند بیرون. افرادی تنها. پیرزنی تنها، پیرمردی تنها که آواره با نگاه پر ترس دور خودشان می‌گش
  •   تادیم. به سین گفتم من نمی‌توانم برگردم بالا. بیا برویم توی پارک بنشینیم. بدنم همچنان می‌لرزید و دلم
  •   طبق عادت هر شب قبل از خواب به کلاس درس قوام گوش کنیم. سقراط و افلاطون و فیثاغورت و هراکلیتوس و چند ن
  •   ان خودم غرق بودم با خودم گفتم که چقدر این تفاوت را دوست دارم. اینکه تا این اندازه دنیاهای متفاوتی دا
  •   ن به حالم می‌سوزد و به من می گویند ما می توانیم کار - داروي گياهي طبيعي براي افزايش سايز و حجم اندام
  •   تی بزرگی بود. من تا به حال سوار هیچ کشتی ای نشده بودم. اول رفتیم توی کابین و توی صندلی‌هامان نشستیم.
  •   و ساعت تا کیش راه بود. وقتی رسیدیم آنجا، فهمیدیم دریا طوفانی‌ست و کشتی با تأخیر حرکت می‌کند. با اینک
  •   م. سین برای مأموریت رفته بود عسلویه و آنقدر طول کشیده بود که دلم تاب نیاورد و راهی آنجا شدم. شهری به
  •   پارک ها درخت‌ها رنگ‌ عوض نکردند تا دانه دانه بریزند پایین، پیاده‌روها برای شنیدن خش‌خش ها گوش‌تیز
  •   بعد هم کشان کشان گونی بزرگ سفید را بردم و انداختم توی سطل و برگشتم خانه. برای دو هفته توی خانه خودم
  •   رب‌الاجلی اش برگشت تهران. شب‌ موقع خواب توی اتاق خواهرم به این فکر می‌کردم که طی این سال‌ها چند بار
  •   کم علاقه ام. اصلاً بیشتر اوقات بین چیزهای خوب دنیا و من یک شکاف خیلی بزرگ و عمیق هست. وقتی اینجوری م
  •   اق باشم. یک جورایی انگار جور منو هم می‌کشه. بعد یه وقتهایی هم‌ زورم می‌گیره، حسودیم میشه واسه اینکه
  •   رام کتاب می‌خونه، وسط کتاب قلب جوهری هستیم. دندون خاکی و زبون نقره‌ای یک داستان در مورد مافیای کتاب
  •   رانم. به آدم‌هایی فکر می‌کنم که روزی به خاطر آرمان یا عقیده ‌‌‌‌‌شون افتادن زندان. به اون اسیر ها و
  •   هونه گیری ‌‌‌‌‌هاش توی خونه فکر می‌کنم اینجور که مثل بچه‌ها می‌ره تو خودش. بعد میگه میشه اینجا باشی
  •   ر. من تو فکر این لرزش مداومم. تو فکر سین هستم که تهران تو اتاق مون خوابیده، که سر شب تمام کمدها و لب
  •   هنده، ستاره‌های چشمک زن کنجکاو، ستاره‌های لب بام ها، ستاره‌ای که دوست خوب ماه است، ستاره‌‌‌ی بازیگوش
  •   از ریخت افتاده و به غارت رفته، ستاره‌های ته مانده، نیمه تاریک، ستاره‌های شاکر، ستاره‌های سلام گوی پ
  •   در سرم کهکشانی برپاست، با ستاره‌های خاموش، ستاره‌های های میلیون سال به خواب رفته، ستاره‌های روشن٬ ر
  •   تاره‌ی سمج و تنبل ابتذال، ستاره‌ی مهربان کودکی، ستاره‌ی مادربزرگ ها، ستاره‌ی دیجیتالی با رنگ‌های خیر
  •   نی و غرق شوی در روزمرگی این اجازه به تو داده نمیشود. چرا که همیشه مهیب حادثه‌ای هست. درگیری جزئی با
  •   م میسوزد و اندامم کارکردش را از دست داده است، گویی یادش رفته چه می‌بایست انجام داد. بلاتکلیف و گیج
  •   تو رو خدا. و من دیگر دلم نیامد که باهاش قدم نزنم. هر وقت به جای شلوغی میرسیدیم میگفت: خاله بیا راهمو
  •   تور توش افتاده بود، برای درختان برگ از دست دادهی کج و کوله، برای کاج های چیدمان شده و شکل دار، برای
  •   ه، بعد فکری کرد و گفت: اما توام باید به حرف من گوش کنی، یک طرفه که نمیشه. هر دو طرف باید به حرف هم گ
  •   ه میشه دعوتم کنی بیام خونتون؟! گفتم: البته که میشه عزیزکم. یک پنجشنبه روزی بود، مثل امروز که من کلا
  •   قاطی می‌کنند. خیلی می‌ترسم. عمیقاً می‌ترسم از آدم‌های افراطی. بین جنبش های زنانه، بیشتر از هر چیز ا
  •   من؟! من فرهیخته نیستم. جزو دسته‌ی تماشاگرها یا بهترین حالتش دلقک ها به شمار می‌روم. اگر بخواهم خودم
  •   شن یک‌جمله‌ی کپی شده از کتاب در فلان کانال، بگذارد توی اینستا و دیگران را دعوت کند که به تماشای این
  •   مدلی هست که کفش کفش گل‌گلی و طرح سنتی می‌پوشد و دست‌بند دست دوری شده‌ی صنایع دستی چابهار می‌بندد به
  •   رژلب قرمز می‌زند و بوی عطرش ماندگار و مرغوب است و اغواگری توی خونش است و همیشه چند پسر و مرد در اطر
  •   ما باید سوار گاری بشویم و خودمان را بیندازیم توی سراشیبی همیشه و ادای باهوش ها را در بیاوریم که بله
  •   رون، دوستان فرد بیرون انداخته شده جمع میشوند و پستهای انگیزشی خوشگل و تزیین شده در باب افراطی نبودن
  •   چطور کتاب ها این عزیزانِ بازیگوش پر از خیال و خاطره به اضطراب تن دادند؟! مدتی‌ست، سرگشته میانشان می
  •   با هم قدم می‌زدیم و فکر می‌کردم که چقدر و چه‌طور در دوستی ما تأخیر افتاده بود. دیرکردی غیر قابل ج
  •   ر در دوستی ما تأخیر افتاده بود. دیرکردی غیر قابل جبران، که خسارت زیادی به هر دو مان زده بود. سال‌های
  •   گاهی از رشت تا تهران یا تهران تا رشت می‌کوبیدیم و می‌رفتیم که ببینیم همدیگر را. گاهی خط و کاغذمان می
  •   دیدمش عروسی اش بود. بعد از آن قرار بود بیایند تهران زندگی کنند و آمده بودند. همیشه فکر می‌کردیم اگر
  •   می‌کوبیدیم و می‌رفتیم که ببینیم همدیگر را. گاهی خط و کاغذمان می‌رسید و بعضی وقتها با تلفن تلاشی عبث
  •   شه فکر می‌کردیم اگر در یک شهر باشیم تند تند همدیگر را می‌بینیم. روح‌مان هم خبر نداشت که روزی چ
  •   امروز پس از مدتها، یک کار مهم کردم. رفتم و دوستم را دیدم. چیز مهمی به نظر نمی‌آید. با این حال من خی
  •   تنی و سیب‌زمینی. ممکن است بعد از اینکه رفتم توی رختخواب سکته کنم و در جا بمیرم. بله خیلی چیز‌ها ممکن

  • صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 صفحه بعد